دريا
يك سينه بود و اين همه فرياد
مي برد بانگ خود را تا اوج اسمان
مي كوفت مشت خود را بر چهره زمان
زنجير مي گسست
ديواري مي شكست
انگار حق خود را مي خواست
مي زد به قلب طوفان
مي افتاد!
مي رفت و خشمگينتر
بر مي گشت
مي ماند وسهمگينتر
بر مي خواست
تنها
اما شكوهمند
دريا!